چیزی شبیه شعر...!

و باز هم به نام خدایی که در این نزدیکیست...

با تو می مانم...

سلام برهمه ی شما عزیزان...

 

 

*فرا رسیدن هفته ی معلم،بر تمامی معلمان عزیز مبارک باد*

 

 

این رباعی رو تقدیم میکنم به دلهای مهربونشون:

 

هر روز غزل برایمان می گفتی        ازآب وپدر،مادر ونان می گفتی

 

حالاکه معلم شده ام می فهمم      احساس قشنگی که ازآن میگفتی

 

 

 

 

و یک غزل :

 

 

وعشق آمده درشهر و باز باران است

 

همیشه بین من وتو سخن فراوان است

 

 

نگوکه دور می شوی ازمن،نفس نمی ماند

 

هوای دوری ام از تو، هوای تهران است!

 

 

چگونه بی تو ازاین جاده ردشوم هر روز؟!

 

تمام خاطره هامان از این خیابان است

 

 

بگو که مردم اینجا دروغ می گویند!

 

شنیده ام که نگاهت به دخترخان است!

 

 

ببخش اگر که دوباره گلایه ایی کردم

 

ببخش..دخترک از گفته اش پشیمان است!

 

 

سرودن غزلی نو برای چشم شما

 

شبیه بردن زیره به شهر کرمان است

 

.

 

.

 

من از بهارم وخرداد...با تو می مانم

 

که بی وفا شدن از دختران آبان است!!

 

 

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

انتهای مسیر...

بیهوده...


خود را به "آن" راه می‌زنم


انگار


"تمام راه‌ها"


به تو ختم می‌شوند


"مطهره باغستانی"                         



سلام


شعر زیر رو تقدیمتون می کنم،امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.



انتهای مسیر جا ماندم،وسط حس آشنایی که...


بوی باران گرفته دامن خاک،وهوا هم همان هوایی که...



ذهنم ازهرچه"هیچ"پر شده و نوسان زمان نفس گیر است


در گلویم چه حجم سنگینیست!بغض،آن بغض ناقلایی که ...



قصه‌ های من و تو و غم ها،از کجای بهانه‌ها جوشید؟!

من برایت که عشق می‌خواندم،پس کجا رفت لای‌لایی که...؟!



شاعرم کرده حس بودن تو،تو خدای غزلچه‌های منی 


مهربانی شبیه صبح بهار،مهربان،مثل آن خدایی که...



روبه‌روی تو ایستاده‌ام و ماه در حوض چشمم افتاده


برق جذاب چشم من از توست،مثل آن ماه دلربایی که...



پُری از حس افتخار و غرور،پُرم از فکرهای خشت و گلی


تو شبیه پایتختی و من،کنج یک نقشه،روستایی که...



پابه‌پای مسیر می‌آیم،پابه‌پای تمام بودن‌هات


بوی عطرت گرفته دامن باد،دلخوشم من به این هوایی که...

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را...

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
 
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
 
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
 
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید 
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
 
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را 


"کاظم بهمنی"

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

واژه ها...

دارد برف می آید...

در گوش دانه های برف نام تو را زمزمه خواهم کرد تا برف زمستانی از شوق حضورت بهار را لمس کند ...


سلام

شعرزیر رو تفدیمتون میکنم



واژه هایت به رنگ قهوه ایی است/ مثل آن قهوه های قاجاری


قهوه ایی رنگ چشم های خودم/ که ازآن ها تو سخت بی زاری



واژه هایت به رنگ دریاهاست/ آبی وبی کران وطوفانی


موج درموج عشق واحساس و/ موج درموج هم پریشانی



واژه هایت شبیه حال من است/گاه صاف است گاه هم ابری


گاه هم ماه میشود در یک/ آسمانی به رنگ دلتنگی



گاه هم واژه هات سوزان است/ مثل آتش به جان گندم زار


شعله شعله زبانه میکشد و/ در دل شعر میشود تکرار


                                   *  *  *


فصل سرد نگاه های تو است/شعرهایم چه بی اثرشده است


به هوای تو دل به جاده زدم/جاده ی عشق پرخطر شده است



ماهی تنگ کوچکی بودم/ که نگاهت شبی شکارم کرد


چشم هایت برای من دریاست/ چشم های تو بی قرارم کرد



بیت ها را کنار هم چیدم/ مثل تو،نه..هیچ مردی نیست


هرچه میخواهد ازدلم برود/توبمان،با تو هیچ دردی نیست

.

.

.

واژه هایت شبیه اکسیژن / زندگی بین واژه های تواست


گرچه گاهی نفس کم آوردم/ زنده ام..این نفس برای تو است

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

آهوی دلم باز هوایی شده...




سلام

شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد


آهوی دلم باز هوایی شده باخود ببریدش


آماده برای هر گدایی شده با خود ببریدش


بر شاه خراسان برسانید سلام من خسته


گویید دلم کرب وبلایی شده با خود ببریدش


                                                                           التماس دعا

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

بدل کار حرفه ایی!..

از پل های زیادی پریده ام


در رودخانه های بسیاری غرق شده ام



بارها

     شاخ به شاخ شده ام با زندگی


بارها

     گلوله خورده ام!..

 


وبارها

         مرده ام

.


.


.


عشق ازمن یک بدل کارحرفه ایی ساخته است!!...


"جلیل صفربیگی"

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

یخ بسته است احساسم!..

سلام

حرفی نیست برای گفتن!...

فقط دو بیت...



من از تبار نرگس ویاسم غزل جان

انگار یخ بسته است احساسم غزل جان


روی تمام بیت ها خط میکشم باز

تنها تو میدانی که حساسم غزل جان

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

شیرین غزل..

سلام


این غزل عاشقانه رو تقدیم نگاه مهربونتون میکنم..


امیدوارم که ازخوندنش لذت ببرید..



عطرتو پیچید وهوای دل غزل شد


چشمان مستت بهترین ضرب المثل شد


وقتی نگاهت بوسه میزد برنگاهم


انگار قندی در دلم، آرام حل شد


لبخند تو تابیده بر هر واژه ی شعر


واژه به واژه ،شعرم از جنس عسل شد


منظومه ی گیسوی تو ای شاه بیتم



زیباترین منظومه از روز ازل شد


می خواستم از عشق بنویسم برایت


چشمان تومضمون این"شیرین غزل" شد






[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

آتش بس..!

سلام..

یک غزل عاشقانه، تقدیم به نگاه گرم ومهربان شما دوستان عزیزم..

امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید..



گل خشک میان دفترم..یک عطر..یک گلدان قاجاری

تمامش هدیه های توست!..و یک لبخند اجباری


کجایی کوه کن؟!..زشت است بنشینی

برایت تیشه آوردم!..نگو از عشق بی زاری!


سیه پوش تمام حرف هایم مانده این لب ها

شبیه شوکرانی تلخ!..شبیه مرد سیگاری


دوباره  خوشه ی گندم گناهی تازه می کارد

مرا از عشق بیرون کن،تو ای احساس تکراری


شبیه آخرین بیتِ تمام مثنوی هایی..

شبیه لمس یک رویا،میان خواب وبیداری


به آغوش تو می آیم واین آتش بسی،زیباست

اگر امشب تو دستت را ز روی ماشه برداری


وشاید آخرین بار است!..به دیدار تو می آیم

هنوزم پای هر دیدار،درخت سیب می کاری؟!






[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

تصویر ماه...

سلام

شهادت مولایمان حضرت علی(ع)را به تمامی شما دوستان تسلیت عرض میکنم..

شما را به خواندن شعری زیبا از زنده یاد"نجمه زارع" دعوت میکنم:



تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

 

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

 

 

 

سمت وقوع فاجعه‌اي تازه پا گذاشت

 

مرد غريبه‌اي كه به دروازه پا گذاشت

 

 

 

افتاد ماه روي زمين و جنازه شد

 

تاريخ زخم كهنه‌اش انگار تازه شد

 

 

 

اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه مي‌كشند

 

در شهر، گرگ‌ها به زمين پوزه مي‌كشند

 

 

 

حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد

 

پهلوي نخل‌هاي تناور كبود شد

 

 

 

تو مي‌رسي و فاجعه آغاز مي‌شود

 

درهاي دوزخ از همه جا باز مي‌شود

 

 

 

بيهوده است موعظه در گوش مرده‌ها

 

اين شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ها

 

 

 

در گوش با صداي تو انگشت مي‌كنند

 

فرياد مي‌زني و به تو پشت مي‌كنند

 

 

 

افكار مرده در سرشان خاك مي‌خورد

 

در خانه‌اند و خنجرشان خاك مي‌خورد

 

 

 

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

 

رد مي‌شوي و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

 

 

 

رد مي‌شوي و پنجره‌ها بسته مي‌شوند

 

سمت سكوت حنجره‌ها بسته مي‌شوند

 

 

 

ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد

 

شب، خانه كرد و شهر پُر از بوف‌كور شد

 

 

 

روي تن تو اين‌همه كركس چه مي‌كنند

 

با تو سرانِ خشك مقدس چه مي‌كنند

 

 

 

حالا كه از مبارزه پرهيز كرده‌اند

 

خنجر براي كشتن تو تيز كرده‌اند

 

 

 

شب مي‌شود تو مي‌رسي و ماه مي‌رود

 

در آسمان كوفه، سَرَت راه مي‌رود

 

 

 

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

 

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد 

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

لحظه...!

سلام..

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق

خوشحالم که امروز میتونم به یک شعر جدید دعوتتون کنم

امیدوارم ازخوندنش لذت ببرید...



ترک دارد تمام استخوان های حیات من...!


               تمام لحظه ها سرداست...

                                   تمام لحظه ها گنگ است...


درون لحظه ها ته میزند آخر

                                       سراب آخرین لبخند شیرینم!


تمام لحظه ها     درحسرت روییدن یک گل درون چشم های ماه می میرد...


تمام لحظه ها     در حسرت یک بوسه ی زیبای خورشیدی

                                            میان دست های خاک،رنگ مرگ میگیرد...

.

.

.

میان کوچه های وقت

                                 صدایت میوزد برگوش من ای آخرین لحظه...


                  صدایت تلخ

                                   هوایت تلخ

                                                      وچشمان سیاهت تلخ!

.

.

.

            تمام لحظه ها آلوده ی فکر پلید ماست..!

                          

                                     چرا سهراب می گوید : "لباس لحظه ها پاک است" ؟!...





[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

خیابان هجدهم...!

سلام دوستان...


ببخشید اگه چند وقتیه که نمیرسم زودبه زود وبلاگمو به روز کنم


امروز اومدم بایه شعر متفاوت.امیدوارم خوشتون بیاد...





گم می شود میان خیابان هجدهم


خسته است ازهجوم سیاهی رنگ ها



این چندمین شب است که احساس میکند


سنگینی نگاه تمام شرنگ ها...!






گم می شود میان صدای سکوت باد


این آخرین تپش حرف های اوست



این آخرین نوسان از ترانه هاست


این آخرین بهار،پس ازبرف های اوست






گم می شودمیان هیاهوی دشت ها


درازدحام جیغ کلاغان بی صفت



شلاق میزند به  تنش عاشقانه ها


نفرت،ترس... وتیغ کلاغان بی صفت


.

.

.

.


گم می شود تن سردش میان خون


باتیک تاک گرم زمان گریه میکند



این آخرین نفسی راکه مانده است


آرام...باصدای بنان گریه می کند


[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

انار نوبری...!

سلام...


شعر زیر رو تقدیمتون میکنم.


شعری زیبا از« پانته آ صفایی»





نگاهت طعم باران های بادآورده را دارد

 

که بعد از سالها بر سرزمینی خشک می بارد

 

 

شبیه دارویی که روی زخمی کهنه بگذارند

 

اگرچه حرف هایت گاه روحم را می آزارد

 

 

ولی من باز هم مثل کویر تشنه ای هستم

 

که بی تاب است تا خود را به بارانِ تو بسپارد

 

 

ترک های دهان واکرده در این خاک بسیارند

 

تویی، تا لطف خاصت دست بر زخم که بگذارد...!

 

 

تو هر ساعت به سمتی می روی، ای ابر! بیخود نیست

 

دلم می لرزد و دست چپم اینقدر می خارد*

 

 

انار نوبری! هر میهمانی می رسد از راه

 

تو را می خواهد از ظرف بزرگ میوه بردارد

 

........................................................................

* می گویند خارش کف دست چپ، نشانۀ از دست دادن چیزی گران­بها در آیندۀ نزدیک است.


 





[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

خواستم محو توباشد غزلم...!

سلام...

نمیدونم چرا! ولی دیشب خوابم نمیبرد!..

نیمه های شب بودکه اولین بیت این شعر به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم که همون لحظه ادامش بدم.

عجیب بود...!!انگارکسی مقابلم نشسته بود واین ابیات رو میگفت ومن مینوشتم! البته شعر همیشه خودش میاد

و ما برای سرودنش تلاش  زیادی نمیکنیم،اما دیشب خیلی عجیب تراز همیشه بود!





می روی،این درودیوار به هم می ریزد


آخرین سازِ شب تار، به هم می ریزد




لحظه ایی عطرتنت میگذرد ازکوچه


خواب در چشم ترِ سار،به هم می ریزد



زندگی نقطه ی پرگاروزمان می چرخد


می روی،نقطه ی پرگار به هم می ریزد



دوستت دارم وتو...!نه، نگو می ترسی


قصه ی تلخ من این بار به هم می ریزد



کاسه ی صبر که لبریز شود می بینی


عاقبت این دل تبدار، به هم می ریزد



خواستم محو تو باشد غزلم باز، ولی


می روی وغزل انگار به هم می ریزد

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

درسوگ تو...

سلام به همه ی دوستان عزیزم


ممنون که لطف کردین وبه وبلاگم سرزدین


شعری به مناسبت شهادت حضرت فاطمه ی زهرا(س) سرود ام،دلم میخواست دیروز آمادش کنم بگذارم


وبلاگ که دیگه ازمناسبتش نگذره ولی خوب،نشد...


امیدوارم ازاین شعرخوشتون بیاد وممنون میشم اگرشعرمو نقدکنید تامن بتونم عیب وکاستی هاشو برطرف کنم.




درچشم هایت می توان آیینه را تفسیر کرد



باهر کلامت میتوان لب تشنگان راسیر کرد



در دامنت بانوی من "خون خدا"پرورده ایی



باید برای درک تو صد درد را تعبیر کرد



از داغ تو خورشید هم سوزنده تر از پیش شد



حال وهوای آسمان در سوگ تو تغییر کرد



آری...صدای ناله ی آن شیر مرد باوفا



قلب زمین راباغمی یکباره در زنجیر کرد



خرما به بار آورده آن  نخل میان خانه ات



این رفتنت ای فاطمه،نخل جوان را پیر کرد



عشق علی سرلوحه ی عشاق عالم گشته است



هر عاشقی را میتوان باعشق تو درگیر کرد



"پردیس" را الگو تویی، ای ماه بدر عالمین



در پیروی از راه تو،هرگز نباید دیر کرد

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست!


سلام به همه ی دوستانی که لطف کردن وسری به وبلاگ من زدن.


شعری زیبا از شاعرعزیز  "رضا نیکو کار"  رو تقدیمتون میکنم.


سعی میکنم به زودی به شعری از خودم مهمونتون کنم...




گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست


چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 


خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی


بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 


فتنه ها افتاده بین روسری های سرت


خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست

 


کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست


یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 


فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر


لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 


شهر را دارد به هم می ریزد امشب، جمع کن


سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست



کوک کن،بردار سازت را،برقصان و برقص


زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 


خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه


مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

تحویل سال...

سلام به همه ی شما دوستان


**پیشاپیش عیدتون مبارک**


به همین مناسبت شعر زیرو که از سروده های خودم هست تقدیمتون میکنم.


امیدوارم سال جدید،سال پربرکت وخوبی برای تمامی مردم ایران عزیز باشد.



دارد تمام میشود انگار،سال من


باید شود بهار،همین لحظه حال من


در شعرهای حافظ شیراز نه... ولی


درچشم های مست توخوب است فال من


تکمیل میشود کنار تواین هفت سین دل


از یاد تو پر است تمام خیال من


آرایشی ملایم و عطر و لباس نو


ای وای!دیرشد!کجا مانده شال من؟!


تحویل میشود،همه ی سال وماه وروز


لبخند میزنی وچه خوب است حال من


[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

تک درخت باغ...!


شعری زیبااز سیدمهدی موسوی:



بر من چه رفته است پس از ضربه تبر

 

احساس می کنم که خودم نیستم دگر

 

از من چه مانده است از آن تک درخت باغ

 

جزیک دل شکسته و یک روح دربه در

 

هیزم شکن چه دیررسیدی نگاه کن!

 

دختر شکسته است مرا از تو زودتر

 

سروی که در مقابل باد ایستاده بود

 

حالا نگاه کن شده کبریت بی خطر

 

با موی قهوه ای و تنی لاغر و سپید

 

در جعبه ای شبیه اتاقی بدون در

 

ای رهگذر!تو را به خدا این اتاق را

 

از دختری که یخ زده در شعر ها بخر..

 

آتش بزن به مغز من و دود کن مرا


از یاد هام خاطره ی باغ را ببر

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

مسیحی که مرده است...!

 شعری زیبا از آرش فرزام صفت:


 

 

یک لحظه خواست روی زمین خم شود نشد

 

می خواست مثل حضرت آدم شود نشد

 


کوشید خواب های قشنگی که دیده بود

 

در خاطرش دوباره مجسم شود نشد

 


باران گرفته بود به سرعت دوید تا

 

چیزی برای گریه فراهم شود نشد

 


انواع سیب های زمین را گناه کرد

 

تا بلکه مستحق جهنم شود نشد

 


او چند هفته  پیش خودش را به دار زد

 

می خواست از میان شما کم شود نشد

 


این روزها برای مسیحی که مرده است

 

هر کس که خواست حضرت مریم شود نشد

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

سه نقطه ی غزل های من...!

سلام به همه ی شاعران وشعردوستان عزیز


خوشحالم که امروز می تونم یه شعر ازخودمو تقدیمتون کنم.


امیدوارم از خوندنش لذت ببرید وعیب وکاستی هاشو ببخشید




سه نقطه ی غزل های من...!



گفتی که شبی ماه به تو خندیده است


یکباره زمین دور سرت چرخیده است



هی دست به دست میشوی،نه...،انگار


از چشم ترت،خواب،کسی دزدیده است



لبخند به روی صورتت قاب شده


بغضی به گلوی تو،ولی،خوابیده است



موجی ز غم زمانه بر چهره ی تو


انگار که غم،قلب تورا بوسیده است



در این نوسان زندگی،خودخواهی !


انگار نه انگار دلم ترسیده است



"من" نه...!همه ی ستارگان دلتنگند


دلتنگ گلی که گاه می روییده است



وقتی که سه نقطه ی غزل های منی


خورشید به روی غزلم تابیده است


[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

حرف های نگفتنی...

سلام دوستان...


متاسفانه چون شعرجدیدی ازخودم ندارم مجبورم که شعر شاعران دیگه ایی رو براتون بگذارم .


نمیدونم چرا ولی یه مدتیه که حس شعر گفتن نیست...!!


امیدوارم این حسه زود برگرده تامنم حرف تازه ایی واسه گفتن وسرودن وتکراری نبودن داشته باشم 





شعری زیبا از سید مهدی نقبایی :

 


همه ی حرف های توی دلم فقط اینها که با تو گفتم نیست 


گاه چندین هزار جمله هنوز همه ی حرف های آدم نیست



باورم می شود که بسته شده همه ی آسمان آبی من 


و کسی که تمام من شده بود باورم می شود که -کم کم- نیست



شاید این گفتگوی دامنه دار، این قطار مسافر کلمات 


در دل دره ها سکوت کند با عبور از پلی که محکم نیست



ملوانان شعر را بگذار همصدا با سکوت من باشند 


زیر دریایی نشسته به گل جای آوازهای با هم نیست



تازگی سنگ کوچکی شده ام که سر راه اشک را بسته 


غم سیل از سرم گذشت ولی سنگ کوچک شدن خودش غم نیست؟!



راستی شکل شیشه هم شده ام نور در من شکست می بینی ؟!


سنگم و شیشه ام غم انگیز است هیچ چیزم شبیه آدم نیست



کاش ابری به وسعت دریا آسمان را به حرف می اورد 


تا ببینی که پشت این همه کوه سیل های نگفتنی کم نیست


[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

انقلاب...

**فرا رسیدن سالروز پیروزی  انقلاب اسلامی ایران مبارک باد**


شعری زیبا ازاستاد شهریار دروصف معمار کبیر انقلاب،امام خمینی(ره) :




تو آن سروی اگر سر بر کنی  سر ها بیآرایی


وگر سرور شوی  آئین سرور ها بیآرایی


 

به نقاش ازل مانی  که با نقش جهان آرا


چمن ها با گل و سرو و صنوبرها بیآرایی

 


نه هر کو کاروان راند رموز رهبری داند


تو فن رهبری دانی که رهبرها بیآرایی

 


بدین شوق شهادت ها چه بیم از لشکر دشمن


که هر آنی تو آن دانی که لشکرها بیآرایی

 


به فرمان تو پاکان با لقاء الله پیوستند


چه رنگین حجله ها از سنگ و سنگرها بیآرایی

 


تو بودی آفتاب مغرب آن کو در حدیث آمد


به کشور ها گذر کردی و کشورها بیآرایی

 


اگر کشور به خورشیدی درخشان میکند آفاق


تو آن خورشید رخشانی که خاورها بیآرایی

 


دل و جان همه مردم پر از عشق تو جانانه است


جلوخوان ها بیافروزی و سردرها بیآرایی

 


تو هم خود " شهریارا " گوهر آرایی و گوهر سنج


به هر کانت گذار افتاد گوهرها بیآرایی






[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

فجیع ترازطرح تیروقلب...

شعری ازغلامرضا طریقی:



دیگر زمان زلف پریشان گذشته است


تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 


در عصر ما فجیع‌تر از طرح تیر و قلب


عکس گلوله‌ای است که از نان گذشته است

 


در چشم من که «حال» ندارم بدون فال


«آینده» نیز -از تو چه پنهان- «گذشته» است

 


باور نمی‌کنم که جهان جای جام جم


از معبر تفاله‌ی فنجان گذشته است

 


دنیا جهنمی است که در روز سرنوشت


تصویرش از مخیله‌ی شیطان گذشته است

 


انگار مدتی است که پروردگار هم


از خیر رستگاری انسان گذشته است

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

حالا تونیستی...

شعری زیبا ازمهدی فرجی 




باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند



بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

 


نه راه پیش مانده برایم نه راه پس



پل های امن پشت سرم راشکسته اند

 


هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند



هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

 


حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند



آیینه های دور و برم را شکسته اند

 


گل های قاصدک خبرم را نمی برند



پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

 


حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو



باسنگ حرف  مُفت ،سرم را شکسته اند

 


[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

هفت خان زندگی...

 

 سلام به همه ی شمادوستای عزیز.

 

ببخشیدکه یه مدتی ازم خبری نبود اخه درگیرامتحانام بودم

 

به جبران این مدت زمانی که نبودم یک غزل کوتاه ازخودم رو تقدیم

 

چشمای زیباتون میکنم...

 

ممنون میشم اگه شعرمو نقدکنید تابتونم اشکالاتشو برطرف کنم

 

 

 

هفت خان زندگی...!

 

 

ماه سجده میکند رنگین کمان نور را

 

 

بازهم مضراب می بوسد تن سنتور را

 

 

عاقبت پشت سکوت خواب های بی قرار

 

 

عشق افشا می کند راز دل مغرور را

 

 

هفت خان زندگی هرگزمرا رستم نکرد

 

 

شایداین تقدیر می خواهددلی مسرور را

 

 

درپس این پنجره خورشیدهم یخ بسته است

 

 

آسمان اشکی بده این چشم های کور را

 

 

ازغزل پرمی کشد پروانه ای تنها و من

 

 

باز ازبر می کنم این شعر های شور را

 

 

سرفرو در ابر ها کردم که از یادم رود

 

 

اخرین  تصویری از پیراهن ماهور را

 

 

بادچنگی می زند روی تن احساس من

 

 

باز می لرزاند او این خفته ی درگور را

 

 

 

 

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

یلدا...

سلام به همه ی دوستای عزیزم...

 

امیدوارم امشب که واسه یلدامیرید خونه ی پدربزرگ ومادر بزرگ،غم غصه هاتونو پشت درخونشون جابزارید وبریدتو...!

 

لطفایه امشبو فقط بخندید،حتی اگه تودلتون هزارجور غم وغصه دارید...

 

ازتون خواهش کردما...پس یادتون نره...

 

دوبیتی زیر رو تقدیم دلای مهربونتون میکنم...

 

انار دونه دونه ، باآجیل و هندونه                کتاب فال حافظ،باپسته که خندونه

 

قندونبات وچایی وعشقی که مهمونه       بساط شب یلداست،توسفره  هرخونه                                                                     

 

 

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

دل من...

شعری زیبا ازسیدمعین آرامیان:


دل من معبری از خاطره هاست.


آنقـَدَر کهنه شـُدَستْ که به یک صوت سبک میشکند.


وقتی از بند دلم میگذری نرم و آهسته بیا


چون دلم میداند


بهترین آدمها


بیصداتر ز در و دیوارند...!



[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

باران یعنی: نقطه چین تاخدا...!

شعری بسیارزیبا ازجلیل صفربیگی:

 

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند


بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند


قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها


رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند


بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ  را


شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند


مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت


سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند


چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها


شاید این باران كه می بارد شما را تر كند




[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

بااستکان قهوه...

شعری زیباازعلیرضابدیع:


با استكان قهوه عوض كن دوات را

 

بنويس توي دفتر من چشمهات را

 

بر روزهاي مرده تقويم خط بزن

 

واكن تمام پنجره هاي حيات را

 

خواننده ي كتيبه ي چشم و لبت منم

 

پر رنگ كن به خاطر من اين نكات را

 

ما را فقط به خاطر هم آفريده اند

 

آنگونه كه خواجه و شاخه نبات را

 

نام تو با نسيم نشابور مي رود

 

تا از غبار غم بتكاند هرات را

 

تا پلك مي زني همه گمراه مي شوند

 

بر روي ما مبند كتاب نجات را



[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]

کجایی سهراب...

تو كجایی سهراب ؟ آب را گل کردند...!

 

چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...! 

 

وای سهراب کجایی آخر ؟ ...!!

 

زخم ها بر دل عاشق کردند! خون به چشمان شقایق کردند ...!

 

تو کجایی سهراب ؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند...!

 

همه جا سایه ی دیوار زدند ...!

 

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! 

 

صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...! قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟!

 



 
 

[ ] [ ] [ فریماه کاظمیان بهابادی ] [ ]