خواستم محو توباشد غزلم...!
سلام...
نمیدونم چرا! ولی دیشب خوابم نمیبرد!..
نیمه های شب بودکه اولین بیت این شعر به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم که همون لحظه ادامش بدم.
عجیب بود...!!انگارکسی مقابلم نشسته بود واین ابیات رو میگفت ومن مینوشتم! البته شعر همیشه خودش میاد
و ما برای سرودنش تلاش زیادی نمیکنیم،اما دیشب خیلی عجیب تراز همیشه بود!
نمیدونم چرا! ولی دیشب خوابم نمیبرد!..
نیمه های شب بودکه اولین بیت این شعر به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم که همون لحظه ادامش بدم.
عجیب بود...!!انگارکسی مقابلم نشسته بود واین ابیات رو میگفت ومن مینوشتم! البته شعر همیشه خودش میاد
و ما برای سرودنش تلاش زیادی نمیکنیم،اما دیشب خیلی عجیب تراز همیشه بود!
می روی،این درودیوار به هم می ریزد
آخرین سازِ شب تار، به هم می ریزد
لحظه ایی عطرتنت میگذرد ازکوچه
خواب در چشم ترِ سار،به هم می ریزد
زندگی نقطه ی پرگاروزمان می چرخد
می روی،نقطه ی پرگار به هم می ریزد
دوستت دارم وتو...!نه، نگو می ترسی
قصه ی تلخ من این بار به هم می ریزد
کاسه ی صبر که لبریز شود می بینی
عاقبت این دل تبدار، به هم می ریزد
خواستم محو تو باشد غزلم باز، ولی
می روی وغزل انگار به هم می ریزد
آخرین سازِ شب تار، به هم می ریزد
لحظه ایی عطرتنت میگذرد ازکوچه
خواب در چشم ترِ سار،به هم می ریزد
زندگی نقطه ی پرگاروزمان می چرخد
می روی،نقطه ی پرگار به هم می ریزد
دوستت دارم وتو...!نه، نگو می ترسی
قصه ی تلخ من این بار به هم می ریزد
کاسه ی صبر که لبریز شود می بینی
عاقبت این دل تبدار، به هم می ریزد
خواستم محو تو باشد غزلم باز، ولی
می روی وغزل انگار به هم می ریزد
+ نوشته شده در ساعت توسط فریماه کاظمیان بهابادی
|