خیابان هجدهم...!
سلام دوستان...
ببخشید اگه چند وقتیه که نمیرسم زودبه زود وبلاگمو به روز کنم
امروز اومدم بایه شعر متفاوت.امیدوارم خوشتون بیاد...
گم می شود میان خیابان هجدهم
خسته است ازهجوم سیاهی رنگ ها
این چندمین شب است که احساس میکند
سنگینی نگاه تمام شرنگ ها...!
گم می شود میان صدای سکوت باد
این آخرین تپش حرف های اوست
این آخرین نوسان از ترانه هاست
این آخرین بهار،پس ازبرف های اوست
گم می شودمیان هیاهوی دشت ها
درازدحام جیغ کلاغان بی صفت
شلاق میزند به تنش عاشقانه ها
نفرت،ترس... وتیغ کلاغان بی صفت
.
.
.
.
گم می شود تن سردش میان خون
باتیک تاک گرم زمان گریه میکند
این آخرین نفسی راکه مانده است
آرام...باصدای بنان گریه می کند
+ نوشته شده در ساعت توسط فریماه کاظمیان بهابادی
|